January 10, 2010

به یاد امیر عباس مختاری

دستها که باز اعتمادند حلقه دوستان باز می شود و گسترده
آرام می رفتی و جماعتی گرفتار زمین
نشسته ایم به الحمد تو
و نشسته ای آن بالا در سکوت
لحظه های تلخ نفس کشیدن ما را می شماری
لبخند بزن به هق هق دوستانت تا بغض نکنیم وقتی کسی صدا میزند "عباس"

December 29, 2009

عاشورا

عاشوراست و من تمام سالهای دور که پنجره نگاهم چهره معصوم کودکانی را قاب میگرفت که نمی دانستند عزادار که هستند و زنجیر بازیچه دستشان بود، انتظار روزی را می کشیدم که فرزندم زنجیر را به بازی بگیرد به یاد حسین و نام او. دیروز نگاهش میکردم بغض بود و شُکر.
شکر برای این نعمت
و امید که محبت اهل بیت در دلش زنده باشد همیشه و بداند که نعمتی است بی انتها از جانب خدا و به واسطه ایشان


Sepehr%2088.9%20Nobahar.jpg

November 8, 2009

------

سه گانه
1.
میان چشم های خیس اعتقاد تو و دستهای باز اعتمادت در هروله مانده ام در شک بی پایان. تا به چشمهایت معتقد شوم دستهایت را بسته ای! خفه شده ام در این ابهام و در بهت تو در هراس.
می بینی چگونه حریص کلام تو ام؟ که بگویی " دوستت دارم".
می بینی چگونه لالِ سخنم؟!
دیوارها رقصیدند و دود شدند و رفتند و من میان فضای کویری بی دیوار مانده ام. قطره قطره چکیدم روی بایرِ نگاهها و تو روئیدی در این فصل سوز و سرما.
بردی ام روی دار و نفس هایم به شماره که افتاد رها شدم.
پا پس نکش... های... از زیر چوبه دار.
بمان و جان دادنم را ببین. که هر روز به شماره می افتم و باز به نگاهی زنده.
سرم در دَوَرانِ دوران گیج مانده و زخمیِ زخم کهنه خویشم در هم آغوشی دستهای یخی و تن های هوس آلود عرق خیز. دوباره بوی تعفن می آید از لاشه من.
نیستی...نیستی که آب شوم و برویی مثل عشق.

2.
چشم هایم که از من گرفته شد، ماند دو پنجره سیاه که کور سویی از دور سرخ می کردشان و ملتهب. باران میزد شورِ شور و بی امان.
بستم هر دو پنجره را و داغی لبهای تو شد حس وجودشان.

3.
صداي خنده ها ي پيچيده در گوشهايم هنوز زنگ مرگ دارد. با همان منگوله مضحك. ما بسته اين اسناديم. آويزان و گاه حس مي كني جهان وارونه مي شود و معلق اگر نگنجيم در اين چهارچوب كذايي!
عمر مي آيد و لحظه لحظه آب مي شود مقابل چشممان بي آنكه درنگ لحظه ها را بسنجيم به ترازوي آتشين. رنگ خاكستري ما رنگ درد گنگي است. تو حس مي كني عمر است عمر تو عمر ما! خيال باطل بودن، روي جاده ها قدم زدن و قدم زدن تا كجا؟ كدام ما به قربانگاه مي رسيم ؟ كداميك از ما ؟ بگو!
قرباني روزمرگي شده ايم و چه فاصله ايست از اين مقتل تا آن قربانگاه. من كجايم؟ تو كجايي؟ ما كجا ميخكوب اسناد شده ايم ؟

-----------------------------------------------------
حرفهای ناتمام
تو میروی و من به دنبالت. پاهایمان بهم چسبیده. بهم نچسبیده ایم ! پاهایمان یکجاست.
من می روم و تو میدوی دنبالم .من تند می روم و تو دوان دوانی. چسبیده ای به من. به جایی این تو. به زنجیری که حلقه حلقه نشستی و سوهان کشیدی و کشیدی تا یکی ماند از حلقه ها خلاص کن این آخرین حلقه آهنی را، نزدیکتر.
حالا عصر ها که میآیم می نشینم کنار این حوض و تو رها می شوی روی آب. من نگاهت می کنم و موج می خورم روی آبی آرام تو و زلال باران همیشگی.

دیشب دلتنگت شدم
خوابیدم که خوابت بیاید
نیامد
خاطرت آمد و من فرو رفتم میان پرها

میدانی دست هایت را اینجا جا گذاشته ای؟
میدانی من هر روز با دستهای تو گچ های رنگی را می گیرم و می نویسم تو را پای تخته سیاه؟
بچه ها زل می زنند به رنگها و به ناهماهنگی من و هوای بی حوصله کلاس می خندند.
من هم می خندم به تو که ته کلاس نشسته ای و به دستهایت زل زده ای !
می دانی چشمهایت اینجاست؟
از پشت باران!
می دانی که من کجای فاصله تو نشسته ام؟
روی پیراهنت میرقصم و موج می خورم
روی صندلی ها پا می گذاری و می آیی تا نفس من.
می دانی پاهایت چسبیده به من؟


روی پلکهای پنجره و سرخی اش رد پای مهر تست و خیسی اش نبودنت.
پنجره های تیره را حاجت حضور نیست. می شود رنگ بپاشی رویش، سیاهِ سیاه، یا گل بگیری و سیمانی دورش!
آنوقت زل بزنی به شب.
چند روز چشمهایت را رنگ بزن تا بدانی چه می گویم.
امروز باز کردم چشمهایم را رو به زیبایی های مقابلم. باز آمدی و نشستی و امید آمد مثل بوی عطر بهار در خزان برگ برگ من.
دستهایم را کنار هم گذاشتم رو به خدا که نگیرد از من همه من را!
سخت است رو به دیوار باز شود پلکها، رو به شب
سخت است سخت...

October 14, 2009

نغمه روز

بعد از نمی دانم چند سال فرصت کردم نغمه روز و تغییر بدم آنهم یک فایل کوچک ، یک تکه کوچک از صدای احسان خواجه امیری

October 10, 2009

تولدت مبارک

سپهر یک ساله شد
نمیخواهم بیاد بیاورم که چه کشیدم تا تو آمدی یا بیاد بیاورم روزهای سخت انتظاری که هر لحظه اش مردن بود. نمیخواهم فکر کنم به همه غربت و تنهایی و گوشه نشینی، که انتظار را سخت تر و دردآورتر میکرد یا همه بی خبری من از سلامت تو که هر روزش به دلهره ای بدل شده بود و نگرانی مدام. یا روزهای آخررا و چه و چه و چه...
نمیخواهم فکر کنم که بهای آمدنت چقدر بوده و چه ها از دست داده ام تا تو را حس کنم
چیزهایی که هرگز باز نخواهد گشت
که چه بر سرم آوردند و آورد
که چه گذشت بر من
و چه میگذرد
نمی خواهم به هیچ چیز فکر کنم جز اینکه تو هستی و من با تمام وجودم همه آنها را میپذیرم که زیباترین احساس را برایم هدیه آوردی
و قشنگ ترین لحظه هارا حس کنم گرچه که حتی با حضورت آنها که از دست داده ام دست یافتنی نخواهد بود.
به تمام معنا آسمانی برایم
و این آسمان بی انتهاست
و آنقدر وسعت دارد که همه من و همه از کف رفته ها را در خود جای دهد و یکجا مثل باران ببارد بر من پر مهر و با محبت
مهم نیست که از کجا مثل یک معجزه آمدی
مهم نیست که چه شد
مهم این است که هستی
بزرگ شو روی شانه های من با هر نفسم
قد بکش میان دستهایم
مهربان بمان
دوست بدار
عشق بورز
حس کن و نفس بکش هوای زندگی را
بیاموز لطافت را
و بمان برای من و همه آنها که دوستت دارند و فراموش نکن مهربانی آنها را
عزیزی و عزیز میمانی

September 27, 2009

گذر زمان

پاییز می آید
06112007366.jpg (" طبیعت کرمانشاه جاده سنقر"پاییز 1387)

کوه خالی از من
09112007373.jpg (طاق بستان زمستان 1387)

سپهر بزرگ می شود
31082008049.jpg

انگشت می مکد
13052008024.jpg

دوست پیدا می کند
14052008028.jpg

دندان در می آورد
13092008058.jpg

شیطان می شود
13092008056.jpg

من در انتظار پشت پنجره
16022008413.jpg

هنوز نفس می کشم
12062008419.jpg

September 8, 2009

رمضان با سپهر

رمضان برای من امسال معنای انتظار گذر زمانِ بی انتها است که نمی گذرد. چه زود گذشت آنهمه انتظار و حالا با سپهر نشسته ام به دعا و سپاس ِ سلامتی و حضورش در شبهای احیا

August 20, 2009

هستم؟

هستم
و چیزی نیست که بنویسم. وقتی تو نیستی و نبودنت آنقدر روشن است که در تاریکی گم شده ام. وقتی آنقدر نیستی که من هم خط خطی میشوم روی دفتر آبی ِ تو. وقتی آنقدر نیستی ی ی ی ی که کششششش می آیند لحظه ها و نمیدانم کجا و کی به ته میرسند. حالا تو بگو از چه بنویسم. که بخوانی و آن ته مانده دلت هم لجن مال نشود؟! و از تمام هستی ِ تو و من ی بماند از آخرین حرف الفبای عشق

August 16, 2009

---

از تو به یک اشاره
از من به سر دویدن

July 4, 2009

نیستم

هیچ شده ام این روزها. نه چون تو نیستی.که خود را گم کرده ام در پستوی تنهایی.

May 24, 2009

من

گفت: در قلبم میبوسمت
گفتم: کدام قلب؟
گفت: همان که سپرده بودمش به دستهای مهربان تو
گفتم: کدام دست؟
گفت: همان ها که روی لبهایم بود مدام
گفتم: کدام لب؟
گفت: همان که اسم تو را لحظه لحظه تکرار میکرد
گفتم: کدام اسم؟
گفت: همان اسمی که همه هستی ام بود
گفتم: کدام هستی؟
گفت: تو
گفتم: من؟! کدام من؟!!!

May 7, 2009

تو

همه چیز را باختم تا تو بیایی؛ حالا در جهنمی که لحظه هایش با تو بهشت است تا کی تنم تاب می آورد را نمی دانم

April 23, 2009

هوای تو

من از هوای عشق تو دل بکنم
یا نکنم

January 7, 2009

غریب عصر عاشورا

87.10.18%20Ashura.jpg

Syndicate this site (XML)
Powered by
Movable Type 3.34